خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۲۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرددر مسجد خرابی بتخانهای بنا کرد
۲
از دل ببرد صبر و از جان گرفت آراماز سر ربود هوش و در سینه کارها کرد
۳
حرفی ز عشقم آموخت ز آن آتشی بر افروختکز پای تا سرم سوخت بس شور و فتنها کرد
۴
هم زهد کرد غارت هم رندی و بصارتبا دین و دل چها کرد با خشک و تر چها کرد
صفحهٔ ۱ از ۳