خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۳۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل بستم اندر مهر او تا او برای من شودبیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود
۲
مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفادردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود
۳
او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتمکی گفتمی کان بیوفا جور و جفای من شود
۴
پروردم آن بالا بناز تا کش شبی در بر کشمکی این گمان بردم که او روزی بلای من شود
صفحهٔ ۱ از ۲