خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۴۲۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بشارت کز لب ساقی دگر می صاف میآیدصفای سینه داده بر سر انصاف میآید
۲
رسید این مژده از بالا بشارت ده حریفان راکه عنقای می صافی ز کوه قاف میآید
۳
همه عالم ز یک می مست لیکن اختلافی هستز عاشق نیستی خیزد ز زاهد لاف میآید
۴
ز یک جا مست مستیها تفاوت شد ازین پیداکه زاهد میکشد دُردی و ما را صاف میآید
صفحهٔ ۱ از ۴