خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۸۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر آن رخسار تا آن طره طرار افتادهدو عالم را دل از کف رفته دست از کار افتاده
۲
ز لطف بیدریغ خود مرا روزی کن آن دولتکه بینم چشم خونبارم بر آن رخسار افتاده
۳
روان خواهد روان گردد به استقبال دیدارتکرامت کن که کار جان به یک دیدار افتاده
۴
بود روزی که بیند چشم خونبار من آن رخساردو کون از دیدهٔ حق بین من یکبار افتاده
صفحهٔ ۱ از ۴