خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۴۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستمبرآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
۲
شکسته بسته میگفتم پریر از شرح دل چیزیتنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
۳
چو تخته تخته بشکستند کشتیها در این طوفانچه باشد زورق من خود که من بیپا و بیدستم
۴
شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتیشدم بیخویش و خود را من سبک بر تختهای بستم
صفحهٔ ۱ از ۴