خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شفق در خون حسرت میتپد از دیدن میناعقیق، آب روان میگردد از خندیدن مینا
۲
جگرها بر زمین میریزد از کف رفتن ساغردلی در زیر پا دارد به سر غلتیدن مینا
۳
بنال از درد غفلت آنقدر کز خود برون آییبه قدر قلقل است از خویش دامن چیدن مینا
۴
سراغ عیش ازین محفل مجو کز جوش دلتنگیصدای گریه پیچیدهست بر خندیدن مینا
صفحهٔ ۱ از ۳