خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۵۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
موج هرجا، در جمعیتگوهر زده استتب حرص استکه ازضعف به بستر زده است
۲
غیر چشم طمع آیینهٔ محرومی نیستحلقه بر هر دری، این قفل، مکرر زده است
۳
محو گیرید خط و نقطهٔ این نسخهٔ وهمهمه جا کاغذ آتش زده مسطر زده است
۴
از پریشاننظری، چاره محال است اینجاسنگ بر آینهٔ ما دل ابتر زده است
صفحهٔ ۱ از ۴