خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۵۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا ز آغوشوداعت داغ حیرتچیده استهمچوشمعکشتهدر چشممنگهخوابیدهاست
۲
باکمال الفت از صحرای وحشت میرسمچون سواد چشم آهو سایهام رم دیده است
۳
جیب و دامانی ندارد کسوت عریانیامچونگهراشکمهماندر چشمخود غلتیدهاست
۴
نی خزان دانم درینگلشن نه نیرنگ بهاراینقدر دانمکه اینجا رنگهاگردیده است
صفحهٔ ۱ از ۳