شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

حکایت شمارهٔ ۴

باب اول در سیرت پادشاهان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. به‌حکمِ آنکه مَلاذی مَنیع از قلّهٔ کوهی گرفته بودند و مَلجأ و مأوای خود ساخته. مدبّرانِ ممالک آن طرف در دفعِ مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نَسَق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
۲
درختی که اکنون گرفته‌ست پای به نیرویِ شخصی برآید ز جای
۳
و گر همچنان روزگاری هِلی به گردونش از بیخ، بر نگسلی
۴
سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth