خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۲۱
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همیکردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم.
۲
ناسزایی را که بینی بختیار عاقلان تسلیم کردند اختیار
۳
چون نداری ناخنِ درّنده تیز با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز
۴
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
صفحهٔ ۱ از ۲