خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۴۴
باب دوم در اخلاق درویشان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیرمردی لطیف در بغداددخترک را به کفشدوزی داد
۲
مردکِ سنگدل چنان بگزیدلبِ دختر، که خون از او بچکید
۳
بامدادان پدر چنان دیدشپیش داماد رفت و پرسیدش
۴
کای فرومایه، این چه دندان است؟چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !
صفحهٔ ۱ از ۲