خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۲۱
باب سوم در فضیلت قناعت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهٔ خدمتکار.
۲
شبی در جزیرهٔ کیش مرا به حجرهٔ خویش درآورد.
۳
همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که: فلان اَنْبازم به ترکستان و فلان بِضاعت به هندوستان است و این قَبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان، ضَمین.
۴
گاه گفتی: خاطرِ اسکندریّه دارم که هوایی خوش است.
صفحهٔ ۱ از ۳