خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۸۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفتآنقدر بالید دل کایینه در صحرا گرفت
۲
ازدل روشن ملایم طینتی را چاره نیستپنبه خود رایی تواند از سر میناگرفت
۳
سعی گردون از زمین مشکل که بردارد مراقطره را ازدست خاک تشنه نتوان واگرفت
۴
در گلستانی که بلبل بود هر برگ گلشپیکرم را خامشی چون غنچه سرتا پا گرفت
صفحهٔ ۱ از ۳