خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۹۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا کاتب ایجادم نقش من و ما بنددچون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد
۲
این مبتذل اوهام پر منفعلم داردمضمون نفس وحشیست کس تا بهکجا بندد
۳
ازشبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستنخونی که به این رنگست دست که حنا بندد
۴
سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستارکم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد
صفحهٔ ۱ از ۳