خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۱۵۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنمنی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
۲
نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دوکز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم
۳
نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشمسوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم
۴
ای سر رشته طربها عیسی دوران تویسر از این روزن فروکن گرچه من چون سوزنم
صفحهٔ ۱ از ۲