شعر را زندگی کن
خلوتی با بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۱۱۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
من آن غبارم که حکم نقشم به هیچ آیینه درنگیرداگر سراپا سحر برآیم شکست رنگم به بر نگیرد
۲
نشد ز سازم به هیچ عنوان چو نی خروش دگر پرافشانجز این‌ که یارب در این نیستان پر نوایم شکر نگیرد
۳
به این ‌گرانی که دارد امروز ز رخت چندین خیال دوشمچو کشتی‌ام پای رفتنی‌ که اگر محیطم به سر نگیرد
۴
به راه یأسی است سعی گامم که گر به لغزش رسد خراممکسی جز آغوش بی‌نشانی چو اشکم از خاک برنگیرد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth