خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۱۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وداع کلفتم تا گل کند چاک جگر ریزدشب از برچیدن دامان گریبان سحر ریزد
۲
نیام فرهاد لیک از دلگرانی کلفتی دارمکه بار نالهٔ من بیستون را از کمر ریزد
۳
در این گلشن چو شبنم از محبت چشم آن دارمکه سرتا پای من بگدازد و یک چشم تر ریزد
۴
مجویید از هجوم آرزو غیر از گداز دلکف خون است اگر این رنگها بر یکدگر ریزد
صفحهٔ ۱ از ۳