خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۲۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شدرفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد
۲
رنگ منت برنمیدارد دل اهل صفاصبح ، زخم خویش را خود مرهمکافور شد
۳
بسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزنددیدهٔ احباب بر من خانهٔ زنبور شد
۴
بیقرارانت دماغ حسرتی میسوختندیک شرر ازپرده بیرونزد چراغ طور شد
صفحهٔ ۱ از ۳