خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش استخوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است
۲
باده خواهی باش تا از خم برون آرم، که منآن چه در جام و سبو دارم، مهیا، آتش است
۳
با که گویم سر این معنی که نور حسن دوستبا دماغ ما گل و در چشم موسی آتش است
۴
هم سمندر باش و هم ماهی که در جیحون عشق روی دریا سلسبیل و قعر دریا آتش است
صفحهٔ ۱ از ۲