خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اندوه هجر پیشه و شادی من استجویای آفتابم و شب هادی من است
۲
زود آ ، که توتیا شود، این بیستون هجرزین سان که زیر تیشه ی فرهادی من است
۳
تا خوانده ام که هیچ گره بی گشاد نیستتلخی فروش هجر تو قنادی من است
۴
خضرم به چشم خوانده و ترسم خجل شوداین خاک چشمه خیز که در وادی من است
صفحهٔ ۱ از ۲