شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۹۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خوش می تپم به خون دل و به تیرم چنین زده استباز این چه ناوک است که از عشق، از کمین زده است
۲
مشکل که مرگ روی به میدان ما نهداز بس که فتنه به یسار و یمین زده است
۳
نیشی است زهر داده ی معشوق کاوکاومهری که عشق بر لب جان حزین زده است
۴
ناقوس عشق می زنم و رقص می کنمبوی کدام مغبچه بر مغز دین زده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth