خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هم صومعه را فیض به دستور نمانده استهم گوشه ی آتشکده را نور نمانده است
۲
بی نشأ ذوقی نبود خفته و بیداردر صومعه و میکده مخمور نمانده است
۳
بیمار تو کش زندگی از شدت درد استامید هلاکش به دم صور نمانده است
۴
باور نکنم گرچه اناالحق زده از عشقصد راز دگر در دل زنجور نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۲