خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نشاء مخموری ام با مستی مجنون یکی استصد شرابم هست در ساغر کزان ها خون یکی است
۲
از فسون عافیت بر می فروزم روی زرددر مزاج من بخار دوزخ و افسون یکی است
۳
بر سر فرهاد کز جام محبت بی خود استسایه ی شیرین و زخم تیشه ی گلگون یکی است
۴
هر جفایی گر تواند می کند گردون همانسوزم از غیرت که آیین بودن گردون یکی است
صفحهٔ ۱ از ۲