خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هستتا ریشه در آب است امید ثمری هست
۲
هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار بر بام و در دوست پریشان نظری هست
۳
منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشقاین نشأ مرا گر نبود با دگری هست
۴
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبلدر دامنش آویز که با وی خبری هست
صفحهٔ ۱ از ۲