خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۱۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من نگویم که درین شهر ستمکاری هستهمه دانند که ما را به تو بازاری هست
۲
حد من نیست که در پیش تو گویم سخنیدوست داند که مرا قوت گفتاری هست
۳
از ادب چشم من و ناز مپوشان رخ دوستاین نگاهی است که شایسته دیداری هست
۴
ساکن کعبه کجا، دولت دیدار کجااین قدر هست که در سایه ی دیواری هست
صفحهٔ ۱ از ۲