شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۱۵۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفتغرض که مدت عمرم به بینوایی رفت
۲
ز ناز راندی و دانم ولی نیابم بازکه این معامله با طبع روستایی رفت
۳
هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلیتمام عمر به اندیشه ی رهایی رفت
۴
نیافت عشق درّ شب چراغ در ظلماتاگر که چه شب به دنبال روشنایی رفت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth