خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در محبت لب خشک و دل تر می خنددمست مخمور در این تنگ شکر می خندد
۲
اهل دل خنده زنانند و نمی بیند کسلب این جمع به آیین دگر می خندد
۳
ای کلیم، آتش ایمن، گل مقصود تو، چیستبه تمنای محال تو شجر می خندد
۴
دیده از شاهد امید فروبند و ببینکه لب شام به صد ذوق سحر می خندد
صفحهٔ ۱ از ۲