خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دم مردن ز شوق آن که یار دلنواز آیدرود صد بار جانم، با نفس ، بیرون و باز آید
۲
نهان هر نامنهٔ عجزی که بنویسم به لطف اوروان ناگشته ، محرم، صد جوابش پیش باز آید
۳
زند بر کربلا صد طعنه، فردا، عرصهٔ محشراگر نازت به آن هنکامه با این ترکتاز آید
۴
ملائک رابه داغ رشک مرغان هوا سوزدبه سوی دشت هر گه، با صدای طبل باز آید
صفحهٔ ۱ از ۲