خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر به خواب اجلم دیدهٔ جان گرم نشدحال دل چیست که امشب به فغان گرم نشد
۲
ناوکی زد به دلم ، لیک چنان زآتش دلتیز بگذشت که پیکانش از آن گرم نشد
۳
عرض کردند به ما روز ازل بود و نبودجز به دل دیدهٔ ما در دو جهان گرم نشد
۴
آه ازین شرم که افسانه ای از آتش شوقآمد از دل به زبانم که زبان گرم نشد
صفحهٔ ۱ از ۲