خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز شهر دل به گوشم هر نفس فریاد می آیدکه اینک لشگر غم خوش به استعداد می آید
۲
اگر شیرین عنان را گرم سازد، بنگرد خسروکه گلگون جانب او ، یا بر فرهاد می آید
۳
دلم در دام آن صیاد مستغنی است و می ترسمکه افتت رخنه ای در دام تا صیاد می آید
۴
نصیحت می کنندم دوستان، ای غم بیا و توبه خاشاک من آتش زن، که این جا باد می آید
صفحهٔ ۱ از ۲