خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل خانه در این عالم ویرانه نگیردقاصد به دیاری که رود، خانه نگیرد
۲
دل خوش کن مردان خرابات بود عشقاز شعر که در کعبه و بتخانه نگیرد
۳
معنی به دلم باز شد، اما به زبانماین گنج روان، جای به ویرانه نگیرد
۴
بگشا لب میگون، که لب شهد فروشمآفاق به شیرینی افسانه نگیرد
صفحهٔ ۱ از ۲