خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به لحد چگونه زین غم، دلم آرمیده باشدکه لبی چنان به مرگم، چو تویی گزیده باشد
۲
اثر از نمک چو یابد، دلم از شراب دایمکه ز جام قطرهٔ می، ز لبش چکیده باشد
۳
چو رود، ملول گردم، ز برم ، کناره سوزدکه به شومی من آیا، سخنی شنیده باشد
۴
نبرد دل غیورم، ز خدنگ یار لذتبه کدام دل ندانم، هوسش خلیده باشد
صفحهٔ ۱ از ۲