خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتگو عین صداع است ، ار چه سر گوشی بودبعد حیرت مایهٔ آرام خاموشی بود
۲
بادهٔ حکمت کشیدم، نشئهٔ غفلت فزوددر مزاج من خودی داروی بیهوشی بود
۳
ماند اندر چون مسیحا بوددر اعجاز دمهر که او با آفتابش میل همدوشی بود
۴
گر غرورت می دهد ره، تقوی میخانه گیرای بسا تقوی که گردانی فراموشی بود
صفحهٔ ۱ از ۲