خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مگر لب تو قرین شراب می گرددکه آب در دهن آفتاب می گردد
۲
چگونه حرف غم آرم به این حیا بر لبکه شعله می زند آنجا و آب می کردد
۳
چنان ز روی تو دیدم گل مراد امشبکه زهر گریه به چشمم گلاب می گردد
۴
ز بس خیال تو آرد هجوم بر چشممبه گرد هر مژه صد آفتاب می گردد
صفحهٔ ۱ از ۲