خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش دل آرایش بزمش تمنا کرده بوددیدهٔ امید را مست تماشا کرده بود
۲
جان ز شرم ناکسی، داخل نمی شد در بدندر حریم سینه کز اول غمت جا کرده بود
۳
وصل لیلی مطلب مجنون نبود، او را مداملذت آوارگی ها، دشت پیما کرده بود
۴
ای طبیب از آه من کون و مکان در آتش استگر دوا می داشت ، درد من ، مسیحا کرده بود
صفحهٔ ۱ از ۲