خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در ره سودای او، فرزانه در خون می رودآشنا بر برگ گل، بیگانه در خون می رود
۲
ساغر آسودگان غلتد چو مستان در شرابمی کشان عشق را، پیمانه در خون می رود
۳
بس که خون آلوده خیزد، دود از شمع دلمدر هوای محفلم، پروانه در خون می رود
۴
از برون لب ندانم چون شود، لیک آگهمکز ته دل با لبم، افسانه در خون می رود
صفحهٔ ۱ از ۲