خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر جا که مست و غمزه زن، آن عشوه آئین می روددل می چکد، جان می دهد، سر می برد، دین می رود
۲
از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانه امآرام در خون می تپد، امید غمگین می رود
۳
گویا ز عیش آباد وصل، آمد نسیم مژده ایکز خون دل گل می دمد، وز روی غم چین می رود
۴
گر یار شادی نیست دل، هر گه که نامش می بردبهر چه غم را بر زبان، صد گونه نفرین می رود
صفحهٔ ۱ از ۲