خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین بایدیک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید
۲
تا کرد بنا عشقت، افسانهٔ هجران رادر خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید
۳
از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفتهتا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید
۴
بیگانه به دور من، رخساره کند پنهانرنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید
صفحهٔ ۱ از ۲