خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۶۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به خود آنقدر کر و فر مچین که ببنددت پی کین کمرحذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر
۲
ز پیام نشئهٔ عز و شان به دماغ سفله فسون مخوانکه مباد چون خط کهکشان فکند به چرخ برین کمر
۳
بگذار کوشش حرص دون ته قبر زنده فرورودتو به سنگ نقب هوس مزن پی نام نقش نگین کمر
۴
ز قبول خدمت ناکسان خجل است فطرت محرماننبری به حکم جنون گمان که کند طواف سرین کمر
صفحهٔ ۱ از ۳