خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۱۹۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغلتوفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل
۲
سودایی داغ تو را از شام نومیدی چه غمپروانهٔ بزم وفا دارد چراغان در بغل
۳
از وحشت این تنگنا هرکس به رنگی میروددریا و بیتابی به کف صحرا و دامان در بغل
۴
از چشم خویش ایمن نیام کاین قطرهٔ دریانسبدارد به وضع شبنمی صد رنگ توفان در بغل
صفحهٔ ۱ از ۳