خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۲۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه گردون بلندی نی زمین پستی خویشمچو شمع از پای تا سر پشت پای هستی خویشم
۲
نوا سنج چه مضراب است ساز فرصتم یاربکه دارد تا جبین غرق عرق تردستی خویشم
۳
نفس هرگام مینا میزند بر سنگ میگویدبه این دوری که دارم بیدماغ مستی خویشم
۴
ندارم جوهر عزمی که احرام نشان بندمز یأس آماجگاه ناوک بی شستی خویشم
صفحهٔ ۱ از ۲