شعر را زندگی کن
خلوتی با بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۴۰۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ازتب شوق‌ که دارد اینقدر تاب استخوانکز تپش چون اشک شمعم می‌شود آب استخوان
۲
از خیال ‌کشتنم مگذر که بیتاب ‌ترامی‌زند بال نفس در نبض سیماب استخوان
۳
عمرها شد دارد استقبال شوق ناوکتپیش پیش پیکرم یک تیر پرتاب استخوان
۴
هرکجا درد توباشد مطرب ساز جنونهمچو نی مستغنی است از تار و مضراب استخوان
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth