خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۴۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهانبه تمکینی که آتش نیست در سنگ آنقدر پنهان
۲
چو آن اشکی که گردد خشک در آغوش مژگانهابه عشقت در طلسم نیشتر دارم جگر پنهان
۳
زدم از آفت امکان به برق سایهٔ تیغتبه ذوق عافیت کردم به زیر بال، سر پنهان
۴
شکست رنگ هم شوخی نکرد از ضعف احوالمدر این ویرانه ماند آخر نشان گنج زر پنهان
صفحهٔ ۱ از ۳