خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۵۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در خور گل کردن فقرست استغنای مننیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
۲
از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جستهامدر غبار وحشت دی میتپد فردای من
۳
سایهٔ مویی زکلک خود تصورکرد وبسنقشبند وهم در صنع ضعیفیهای من
۴
ترک دنیا هم دماغ همت من بر نداشترنجهکرد افشاندن اینگرد پشت پای من
صفحهٔ ۱ از ۴