خلوتی با بیدل دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۷۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز غرور شمع و رعونتش همهجاست آفت روشنیکه چو مو نشسته هزار سر، ته تیغ، از رگ گردنی
۲
تب و تاب طاقت فتنهگر، همه را دوانده به دشت و درتو به عجز اگر شکنی قدم، نه رهی است پیش و نه رهزنی
۳
دو سه روز گو تپش نفس به هوا زند علم هوسندویده ریشهات آنقدر که رسد به زحمت کندنی
۴
چو سحر تلاشگذشتنی ز جهات بایدت آنچنانکه ز صد فشاندن آستین گذرد شکستن دامنی
صفحهٔ ۱ از ۳