خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۷۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مُردم و دارد جمال او دلم روشن هنوزنور می بارد ز نخل وادی ایمن هنوز
۲
بوی پیراهن دماغ پیر کنعان می گزدور نه باد مصر دارد بوی پیراهن هنوز
۳
بس که دوش از دود دل کاشانه را پر کرده امخاک گشت و روشنایی نیست در گلخن هنوز
۴
بعد مردن بین که از صبح ازل معشوق و عشق رو به هم تازند، نی دست است و نی دامن هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲