خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۳۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوزدوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
۲
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدلاندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
۳
صدهزاران شب ز آه آتشینم تیره روزبخت بد بین در شکنج ظلمت شامم هنوز
۴
بس که صیاد مرا هر گوشه دام و دانه ایستدانه شد در صیدگاهم سبز و در دامم هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲