شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۳۹۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دوش در صومعه آمد صنم باده فروشجام می در کف و زنار حمایل بر دوش
۲
همه سرمایهٔ سودای دل خام طمعهمه نقصان متاع من اسلام فروش
۳
غمزه اش گرم عنان گشته که بگریز، مَایستعشوه اش طنزکنان گفته بیندیش، مکوش
۴
غمزهٔ شوخ در انداخته با نرگس مستموجهٔ طعنه برانگیخته از چشمهٔ نوش
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth