شعر را زندگی کن
خلوتی با عرفی

غزل شمارهٔ ۳۹۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویشبعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
۲
شود از گرمی داغ جگرم، خاکسترگر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
۳
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس استکه فسرده است لب طفل ملامت گر خویش
۴
عشق در پیرهن یوسف کنعانم سوختزان به یعقوب دهم سرمه ز خاکستر خویش
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth