خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۴۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادشکه از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
۲
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادمکه نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
۳
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از منکند ناگه غم ناکامی ام ره در دل شادش
۴
مگو کز سلطنت پرویز شهرت یافت در عالمکه دارد در جهان مشهور هم چشمی فرهادش
صفحهٔ ۱ از ۲